تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و
هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب
نداشت


شنبه 8 بهمن 1390

شوهر بیمار

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.

 

یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید.

 

مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.

 

شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک  در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:

«تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟»

 

مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»

 

شوهر مریم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»


شنبه 8 بهمن 1390

سخنی با خدا

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

خدایا... کودکان گل فروش را میبینی؟! مردان خانه ب دوش... دخترکان تن فروش را...مادران سیاه پوش... واعظان دین فروش... محرابهای فرش پوش... پسران کلیه فروش... زبانهای عشق فروش... انسانهای آدم فروش... همه را میبینی؟ میخواهم یک تکه از آسمان را بخرم, دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد


پنجشنبه 24 شهریور 1390

قاتل و میوه فروش

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

جنایت کاری که یک آدم کشته بود، خسته و کوفته و در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک، دست و صورت کثیف، به یک دهکده رسید.
چند روزی می‌شد كه چیزی نخورده بود بسیار گرسنه بود. او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود ... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند
.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواد
!
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت
.
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقالها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد
.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت
.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت
.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند
.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا  نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید
.
زمانی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت: آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان. سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد
.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت
.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد!!!!!


پنجشنبه 24 شهریور 1390

طنز آسانسور

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله‌اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دوباره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست؟ پدر که تا بحالدر عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، دیوارهای براق از هم جدا شدند، آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره‌هائی بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!


جمعه 9 مهر 1389

دوس داشتن دلیل نمیخواد

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

من یاد گرفته ام ...

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

"  این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال  گودالی از تعفن می گردند ...

.

.

.

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من  "  سلام  "  می گویم ...

و "   لبخند  "  می زنم  ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

عشق  "  همین است ...

به همین ساده گی ...


جمعه 8 مرداد 1389

عشقف

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

حرفی از عشق نبودست میان من و تو
جز سکوتی که حسود است میان من و تو
چشم هایم هوس تجربه دارند، ببین
گریه هم رو به رکود است میان من و تو
شهرزادم همه شب بر سر بالین دلم
قصه ی بود و نبودست میان من و تو
خواب دیدم که تو را در دل شب گم کردم
همه جا غلظت دود است میان من و تو
نکند قسمت ما دست جدایی باشد
آه، این حادثه زود است میان من و تو
یک نفر کاش که این فاصله را بر می داشت
فرصتی را که کبود است میان من و تو


یکشنبه 20 تیر 1389

تنهای

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

 شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
 
 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
 
 پس از یک جستجوی نقره ای
 
 در کوچه های آبی احساس
 
 تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم
 
 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی
 
 دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
 
 و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
 
 تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
 
 همین بود آخرین حرفت
 
 و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
 
 حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
 
 نمی دانم چرا رفتی
 
 نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
 
 و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 
 نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
 
 ولی رفتی و بعد از رفتنت
 
 باران چه معصومانه می بارید
 
 و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
 
 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
 
 و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
 
 با مهربانی دانه بر می داشت
 
 تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد
 
 و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
 
 و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
 
 تمام هستی ام را از دست خواهد رفت
 
 کسی حس کرد من بی تو
 
 هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
 
 و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
 
 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 
 و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را
 
 با عبور خود نخواهی برد
 
 هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
 
 برگرد !
 
 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
 و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
 
 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
 
 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
 
 در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
 
 و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
 
 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
 
 و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
 
 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
 
 نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
 
 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 


سه شنبه 7 اردیبهشت 1389

كسی

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

کسی بی خبر آمد

 

مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز

کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم

کسی ساده کسی صاف کسی درهم و برهم

کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد

ویک شاعر غمگین مرا زمزمه میکرد

 


سه شنبه 24 فروردین 1389

داستان آموزنده

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.


شنبه 14 فروردین 1389

شعر

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

خدا ندیده مرا تا كه لایقت باشم

 

چنان نكرده كه طبق علایقت باشم

 

تو آفتابی و من شب – همیشه حزن انگیز

 

درست بوده ، نباید موافقت باشم

 

به جای خون ، به رگانم جنون به جریان است

 

نمی شود كه به دنیای منطقت باشم

 

چه خواب های خوشی بود : با تو پر بزنم

 

كنار تو ، به دل تو ، مطابقت باشم

 

چه خواب ساده كه تو آسمان من باشی

 

كه ماه مغرب و خورشید مشرقت باشم

 

نه ، هیچ یك نشد، ابری شدم كه می باید

 

به هر كجای جهان گرم هق هقت باشم

 

شده است قسمتم اینكه دچار شادی ها

 

و غصه های تمام دقایقت باشم

 

تو موج باشی و من ساحلی كه تو از من

 

همیشه رد شوی و باز عاشقت باشم


شنبه 22 اسفند 1388

شعر

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

 

مگر دلی که از قفس پریده رام می شود؟

مگر اسیر دانه ات رها ز دام می شود؟

مگر لبی که طعم می چشیده توبه می کند؟

حلال بوسه های تو مگر حرام می شود؟

در آتش دو دست تو بهانه شعله می کشد

مگر دلی که سوخته دوباره خام می شود؟

نمی شود برای ماه از عاشقی غزل نخواند

به یمن تو سکوت من پر از کلام می شود

رها شدن ز بند تو و یا طلسم جادویت؟

بگو نصیب من ز قصه ات کدام می شود؟

بخوان مرا که هم چنان تو را بهانه می کنم

مگر بهانه ات شدن بدون نام می شود؟

نمی شود به ماه تو نگاه کرد و نو نشد

ستاره های چشم تو مگر تمام می شود؟ 


دوشنبه 19 بهمن 1388

دارم میرم

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید داشته باش 
    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست 
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پس نا امید نیستم انشالا یه جای دیگه یه کار  بهتر اگه وقت کنم باز میرسم شاید در هفته 1 بار شاید بیشتر چون من همیش با این وبلاگم بودم هر روز هر روز

خدا حافظ


پنجشنبه 15 بهمن 1388

رفت

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    


آن دوست که عهد دوستداران بشکست

   می رفت و منش گرفته دامن در دست



می گفت که بعد از این به خوابم بینی   


پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست



پنجشنبه 15 بهمن 1388

ای دوست

   نوشته شده توسط: مهدی بقایی    

ای دوست، دلم همیشه کاشانه ی توست

بنگر نظری، ببین که دیوانه ی توست

این دل که شب و روز به دنبال تو است

مدیون مِی و مهر و پریشانی توست

گر توانم که رسم بر نوک گیسوی صفا

به یقین گویمت اِی جان، که همان دوری توست

تا به کی با دل و این دوری تو باید ساخت؟

تا به کی غصّه ی این دل، سببش دیدن توست

دهم این نامه ی نالان دل ِ خود را بر باد

چون فقط اوست که لایق به لقای من و توست


تعداد کل صفحات: 8 1 2 3 4 5 6 7 ...